شب یلدا در کرمانشاه

هنوز طپش های پر اضطراب قلب مادران و پدران، از حملات دشمن بعثی آرام  نگشته بود. هنوز لباسهای سیاه عزا از تن مادران داغدار بیرون نیامده بود، هنوز صدای ناله های غنچه های پرپردر آتش سوخته مدرسه خاموش نشده بود که...







برای مطالعه به ادامه مطلب مراجعه نمایید

ادامه نوشته

مهدی برای تشییع جنازه برادرش هم نیامد!

مهدی برای تشییع جنازه برادرش هم نیامد!

25 بهمن، سالروز شهادت سردار سرلشکر شهید مهدی باکری، فرمانده لشکر 31 عاشوراست؛ سرداری که به بسیجی بودنش افتخار می‌کرد. او علمدار سپاه اسلام بود که همانند علمدار قهرمان کربلا، حضرت اباالفضل العباس (ع‌) داغ برادر دید و سپس خود به شهادت رسید.

مهدی، افتخار خداوند  شد 

از سی ام فروردین 1339 تا 25 بهمن سال 1363 دوران مقدس و شگفتی بود که بار دیگر خداوند به یکی از بهترین بندگان خویش مباهات کند و برای چندمین بار، فرشتگان خویش را مورد خطاب قرار دهد که «انی اعلم ما لا تعلمون».

مهدی افتخار خداوند شد؛ بنده‌ای که فرشتگان را به حیرت واداشت.

او در یکی از نوشته‌هایش آورده بود: خدایا تو چقدر دوست‌داشتنی و پرستیدنی هستی، هیهات كه نفهمیدم. خون باید می‌شدی و در رگهایم جریان می‌یافتی تا همه سلولهایم هم یارب یارب می‌گفت.

مهدی پاک بود همچون آب و مهربان همانند نسیم. در هوای کمال می‌رویید. در فضای مسجد وقرآن قد می‌کشید.

منبع : خبرگزاری فارس

ادامه نوشته

قافله سالار گردان حمزه (حاج محمد طالبی)


قافله سالار گردان حمزهhttp://hojat-mhm.persiangig.com/weblog/541779_ya1KqT7U.jpg

نامش نام مقدس پیامبر اعظم(ص) و شناسنامه اش، شناسنامه پیروان روح ا... است. الحق که طالب شهادت و شهامت و رشادت و ولایت است. نام «حاج طالبی» از هر کلمه ای برای رزمندگان، شیرین تر و محبوب تر بود و هست. اخلاقش مثل اخلاق مولایش علی(ع)، روشش در زندگی حسنی(ع)، روحیه اش حسینی(ع)، در دفاع از ولایت و نظام اسلامی حقا که ابوالفضلی(ع) است. تا زمانی که دفاع و جهاد و شهادت بود در کنار رزمندگان به عنوان یک بسیجی خاکی خادم و غرق در خدمت بود و بعد از قبول قطعنامه با دلی آرام لباس رزم دیگری به تن نمود و در کنار جانبازان و خانواده های معظم شهیدان مشغول خدمت شد. «حاج محمد» بارها و بارها مورد آماج تیر و ترکش های دشمن بعثی قرار گرفت دلیر مردیش ارتش بعث عراق او را «شیر زرد» خمینی نام نهاده بود. حاج طالبی یک پهلوان و پهلوان صفت است که شاگردانی هم در مکتب پهلوانی دارد و به جامعه جانبازان پهلوان تحویل داده است. اولین روزی که عملیات نصر7 در ارتفاعات بولفت عراق به وقوع پیوست حاج طالبی آن موقع فرمانده گردانی بود که بچه های تحت فرماندهی اش اکنون در لوای حق و آسمان ها در حال پروازند. «گردان حمزه سید الشهدا» از تیپ حضرت نبی اکرم(ص) کرمانشاه او جلوی ستون راه می رفت و دشمن نیز مثل نقل ونبات آتش تهیه می ریخت. همیشه در مقابل دشمن کسی نمی دید که حاج طالبی تفنگ به دست گرفته باشد زیرا می گفت اگر سلاح به دست گیرم دشمن فکر می کند عددی به شمار می رود! همیشه او را با یک چوبدستی! یا عصا! و یک چفیه می دیدند ولی آنروز دیدم که سر ستون خم شد و بارها زمین گرم جبهه را بوسه زد. می دانید چه چیزی را بوسه زد. بدن غرق به خون شهید «حاج روح ا...»، فرمانده قهرمان گردان خیبر را دیدم که چند ساعتی از شهادتش نگذشته بود و از رفقای بسیار عزیز «حاج محمد طالبی» به شمار می رفت. «حاج محمد» را دیدم که بوسه ای افتخارآمیز بر پیشانی رفیقی دلیر می زد و گویا جمله ای در گوش حاج روح ا.. زمزمه می کرد... گویا طلب شفاعت بود. گویا همان جمله معروف «ای رفیق نیمه راه» و یا جمله زیبای« سلام مرا به مولا و شهیدان برسان.» حاجی اکنون از همان شهیدان زنده و گمنامی است که همه رزمندگان و یادگاران دفاع مقدس و قافله عشق، دل به وجود مبارکش خوش دارند و دور و برش مثل شمع و پروانه می چرخند. اکنون نیز با همان قیافه ملیح و دوست داشتنی و بسیجی در محافل رزمندگان و ایثارگران و جانبازان و مستضعفان حاضر می شود. بدون هیچ ادعایی در گوشه ای از مجلس می توانی پیدایش کنی. هر وقت او را ببینی انگار همین الان از پاکسازی معبر طلاییه و شلمچه برگشته البته از گذر زمان مقداری مثل شیران پیر. این رادمرد بارها و بارها تا مرز شهادت پیش رفت و حتی در کربلای5 تیر مستقیم دشمن به صورت مبارکش برخورد کرد و نصف صورتش را محو نمود ولی حاجی مگر خم به ابرو آورد و گذاشت که دشمنش شاد شود. پس از چند ماه حاجی را دیدم که قیافه پهلوانیش یک سوم شده ولی با قامت راست و استوار، او مدال های فراوانی از دلاور مردی هایش نیز دارد و بهترین مدال او آن است که هنوز یک بسیجی و یک رزمنده خاکی است و از دار دنیا جز با بسیجیان و شهیدانش با چیز دیگری طرح رفاقت نمی ریزد. یاد و خاطراتش همیشه در قلوب دلیرمردان عشق و شهادت پایدار باد.

منبع : سایت نوای دلنشین

به حضرت زهرا  علیه السلام متوسل شدم

به حضرت زهرا  علیه السلام متوسل شدم

چند شب پیش از عملیات، شهید احمد جولاییان همراه با یکی از دوستانش برای انجام آخرین شناسایی به محور دشمن رفته بود. درست در همان محوری که قرار بود امشب در آن عملیات اجرا شود. در حالی که نهر ابوعقاب پر از موانع بود، احمد و دوستانش خیلی آرام و با احتیاط وارد نهر شدند و به هر زحمتی که بود از موانع عبور کردند و خود را به عمق دشمن رساندند.

سنگرهای کمین عراقی‌ها را شناسایی کردند و پس از شناسایی کامل در حال برگشت، هر دو در سیم‌های خاردار و لابه‌لای موانع گیر کردند. اسلحه کلاشی که پشت سرشان بود و برای احتیاط برده بودند،‌ طوری در سیم‌های خاردار گیر کرده بود که حتی نمی‌توانستند تکان بخورند. در آن ساعت، آب جزر شده بود، با دشمن نیز بیش از چند متر فاصله نداشتند. هرقدر تلاش کردند که خود را رها کنند، نتوانستند. دریافتند که لحظه موعود فرا رسید، راه بازگشتی نیست. در حالی که اشک در چشمانشان حلقه زده بود، یکدیگر را در آغوش گرفتند و حلالیت طلبیدند.

آن روزها ایام فاطمیه بود، به حضرت زهرا(س) متوسل شدند. دوست احمد به هر زحمتی از شر سیم‌های خاردار نجات پیدا کرد اما وضعیت احمد، بسیار دشوارتر بود و امکان رهایی او وجود نداشت. از احمد خداحافظی کرد و به سوی نیروهای خودی برگشت. احمد تصمیم گرفت هرطور شده از این گرفتاری نجات پیدا کند، چون اگر اسیر می‌شد، ممکن بود زیر شکنجه و شلاق، حرف بزند و عملیات لو برود. دوست احمد در حالی که به عقب برمی‌گشت، احساس کرد چیزی به سرعت به طرفش می‌آید. با خود گفت: «بدبخت شدم! عراقی‌ها هستند! حتما احمد را گرفته‌اند و حالا به طرف من می‌آیند».

به زیر آب رفت، تا او را نبینند. وقتی آهسته از زیر آب بیرون آمد، کسی به طرف او می آمد .خطاب به او فریاد می‌زند: «قف! لاتحرکوا! (ایست! بی‌حرکت!)»

احمد خود را در آغوش او انداخت و هر دو ‌چند دقیقه با صدای بلند گریستند. پرسید: «احمد! چطوری نجات پیدا کردی؟» ـ

«نمی‌دانم چه شد! هرقدر تلاش کردم که خودم را از شر سیم‌های خاردار خلاص کنم، نتوانستم. وضعیتم لحظه به لحظه بدتر می‌شد. نمی‌دانستم چه بکنم. موانع در حال تکان خوردن و بسیار خطرناک بود،‌ چون توجه دشمن را به سمت من جلب می‌کرد. از همه کس و همه جا ناامید، به ائمه (علیهم السلام) متوسل شدم. یکی یکی سراغ آنها رفتم. یک لحظه یادم آمد که ایام فاطمیه است. دست دعا و نیازم را به طرف حضرت فاطمه(س) دراز کردم و با تمام وجودم از ایشان خواستم که نجاتم بدهند. گریه کردم. دعا کردم. در همین حال احساس کردم یکی پشت لباسم را گرفت، مرا بلند کرد و در آب اروند پرتم کرد. آن حالت را در هوشیاری کامل احساس کردم».

احمد این ماجرا را برای دوستش تعریف کرد، او را قسم داده بود که تا زنده است، آن را برای کسی بازگو نکند.

منبع: کتاب اروند خاطرات ـ صفحه ۲۰۸

برگرفته از سایت : piy.ir

کاش من هم مي‌توانستم دعا کنم شهيد بشوم

يک عکس برداشت، نشانم داد و گفت:منصور روي زانوي من شهيد شد؛ لبخند روي لبش بود.قبل از شهادتش گفتم:منصورفراموشم نکني... دستم را فشارداد و پر کشيد.همين طور که اشک مي ريخت، روکرد به من وگفت: مرگ و زندگي دست خداست؛ ولي وقتي من شهيد شدم، تنهام مي ذاري؟

خبر شهادت
* قرار بود هر اتفاقي که برايش بيفتد، اول از همه به من خبر بدهند.

تلفن خانه‌مان با فرمانده سپاه يکي بود. اول آن‌ها گوشي را برمي‌داشتند و اگر با ما کار داشتند، خبرمان مي‌کردند. تلفن که زنگ خورد، پسرم به طرفش دويد و گوشي را برداشت. صدايم زد و گفت: مامان، اسم بابايي را مي‌گويند.گوشي را از دستش گرفتم. آن طرف خط يکي داشت خبر شهادتش را به فرمانده سپاه مي‌داد. تأکيد مي‌کرد من نفهمم.

ادامه نوشته

موجهايي از آب و آتش (اروند)- داستان های دفاع مقدس

موج‌هايي از آب و آتش-اروند


اروند را رودي وحشي خوانده‏اند. با جزر و مدي هولناك. با دو مسير متفاوت. عمقي وحشتناك، اما حالا خروشي هميشگي... بهتر است بگويم اروند رودي وحشي بود، اما اينك بر خلاف ظاهر ناآرام و متلاطمش، دروني رام و مغموم دارد و بي­تاب است، اروند! آرام باش، آرام! ما نيز داغداريم.

اروند آبي‏رنگ در ميان دو امتداد سبز جاي گرفته. اين دو خط سبز نخلستان‏هاي اطراف اروند هستند. يكي در خاك ايران و ديگري در خاك عراق (بصره). چه بسيار وصيت­نامه­ها زير همين درختان نوشته شده است. چه بسيار رازها كه با صاحبانشان پاي همين نخلها دفن شده است. چه بسيار ناله­ها، مناجات‌ها و...



ادامه نوشته

فقط دريا مي‌داند كه تو كجايي! (خليج فارس) - داستانهای دفاع مقدس

فقط دريا مي‌داند كه تو كجايي! (خليج فارس)
آن روزها تنها راه رسيدن به آبادان، دريا بود، اما در دريا جنگيدن تنها چيزي بود كه فكرش را هم نمي‌كرديم. ماه‌ها از محاصره آبادان مي‌گذشت و عراقي‌ها از 360 درجه محيط آن، 330 درجه‌اش را در اختيار داشتند. آنچه براي ما مانده بود، حد فاصل ميان رود بهمن‌شير بود و اروند رود. از شمال هم به كارون و خرمشهري مي‌رسيدي كه مدتها از سقوط آن مي‌گذشت. بايد از ماهشهر سوار لنج مي‌شدي و به سمت غرب مي‌آمدي و اگر هواپيماهاي عراقي امان مي‌دادند، مي‌رسيدي به خسروآباد. از آنجا هم روي جاده زير آتش .....
ادامه مطلب فراموش نشود

ادامه نوشته

هر چه هست همينجاست؛ توي كوچههاي خاكي (فتحالمبين)

هر چه هست همين‌جاست؛ توي كوچه‌هاي خاكي -فتح‌المبين

اگر تپه به تپه، وادي به وادي اين سرزمين زبان داشت از حماسه‌هاي فرزندان اين سرزمين مي‌گفت. از پل ناجيان كه عبور مي­كني،‌به شيارهاي معروفي مي‌رسي كه ماه‌هاي نخست جنگ، شاهد حماسه‌هاي بسيار بودند: شيار شيخي، شيار المهدي، شيار شليكا.

اين منطقه، عمليات فتح‌المبين را در خود ديده است و امتداد اين جاده مي‌رسد به سايتهاي رادار چهار و پنج و ارتفاعات ابوسلبي‌خات و رودخانه رفاعيه.

سايتهاي چهار و پنج كه قبل از انقلاب بنا شده بودند، بهترين ارتفاع منطقه بودند و مسلط بر ......... .

ادامه نوشته

اين دژ هرگز گشوده نخواهد شد (دزفول)

اين دژ هرگز گشوده نخواهد شد- دزفول


دزفول را فراموش نكنيد»! اين جمله‌اي بود كه در پايگاه­هاي هوايي عراق، براي خلبان­ها درشت نوشته بودند.

دزفول دروازه خوزستان بود و خوزستان دروازه ايران. اين را هم دزفولي­ها خوب مي­دانستند و هم بعثي‌ها. از همان روزهاي اول، مردم دزفول فهميده بودند كه بايد بمانند، مقاومت كنند، مجروح شوند و شهيد بدهند، تا شهرهاي ديگر بمانند. آنها ياد گرفته بودند كه چطور با يك موشك كه از ناكجا آباد بر سرشان فرود مي­آيد، كنار بيايند. مثل آن مادر پيري كه دو تا از پسرهايش شهيد شده بودند، آمده بود كوچه را آب و جارو مي­كرد. مي­گفت كه دلم مي‌خواهد وقتي بسيجي­ها آمدند اينجا، ببينند كه ما هنوز هستيم و پشتشان را خالي نكرده­ايم. يا مثلاً آن روز كه انتخابات رياست جمهوري بود. شب قبلش پنج تا خمپاره زدند به شهر، فردا مردم شهدايشان را بردند سردخانه، بعد رفتند به كانديدايشان رأي دادند، بعد شهدايشان را بردند به سمت گلزار شهدا تا بگويند نبض حيات، نبض اسلام و .......


ادامه مطلب رو فراموش نکنید

ادامه نوشته

با وضو وارد شويد (دوكوهه)

با وضو وارد شويد (دوكوهه)
دوكوهه» آخرين ايستگاه قطار بود؛ بچه­ها از همين جا به مناطق مختلف در خطوط مقدم اعزام مي­شدند. دوكوهه نام آشناي همه رزمنده‌هاست. ردپاي همه شهيدان را مي­تواني توي دوكوهه پيدا كني. دوكوهه پادگاني نزديك انديمشك و متعلق به ارتش كه زمان جنگ، بخش جنوبي آن سهم سپاه شد.

اين ساختمان‌هاي خالي هر كدام حكايتي هستند براي خودشان. گوش‌ات را روي ديوار هر كدام كه بگذاري، صدايي مي­شنوي. صداي يكي كه روضه­ قاسم مي­خواند، صداي كسي كه روضه­ علي اكبر...، اينجا ديوارها هم چون بچه‌ها زخمي­اند هنوز. نگاه كن شايد پوكه فشنگي تو را مهمان گذشته كند، تعجب نكن. گاهي وقتها، عراقي‌ها بمبهايشان را يكراست سر همين پادگان خالي مي­كردند، تا شايد اينجا خالي شود.

همه بودند. اصفهاني، اراكي، همداني، خراساني همه لهجه‌اي صبح‌ها ورزش صبحگاهي داشتند؛ يك، دو، سه... شهيد! اگر خوب گوش كني صداي دلنشين شهيد گلستاني را هم مي­شنوي. كه با صداي دلنشين پادگان را گلستان مي‌كرد، هنوز صدايش از بلندگوهاي سرتاسر پادگان مي­آيد: اللهم اجعل صباحنا، صباح الابرار...

تابلوي تيپها و گردانها را هنوز برنداشته­اند، خوش سليقگي كرده­اند تا تو بروي و بخواني: حمزه، كميل، ميثم، سلمان، مالك، عمار، ابوذر... اينجا همه شيطنت مي­كنند، سر به سر هم مي­گذراند، شور و حال دارند. به خوبي مي­دانند كه بعد از عمليات، خيلي­هايشان پرنده مي‌شوند، بچه­ها مي­گردند تا براي........

ادامه مطلب فراموش نشود

ادامه نوشته

سرزمين نبردهاي تن به تانك (هويزه) - داستان های دفاع مقدس

سرزمين نبردهاي تن به تانك - هويزه


نام خرمشهر را كه مي‌شنوي (حتي اگر موضوع سخن دفاع مقدس نباشد) بي‌اختيار در ذهنت مي‌نشيند دفاع مردانه، كوچه به كوچه دويدن‌ها، خانه به خانه جنگيدن‌ها و چهره معصوم جهان‌آرا. وقتي نام آبادان را مي‌بري آنچه به ذهنت مي‌رسد پيرمردي است كه سوار بر دوچرخه ركاب مي‌زند تا خود را به مقر سپاه آبادان برساند و خبر نفوذ دشمن از سوي نخل‌ها را به بچه‌هاي سپاه بدهد. نبرد در ميان نخل‌ها، فرار و به آب زدن دشمن و داغ حسرت اشغال شهر بر دل‌هاي سياه، تصاوير ديگري است كه كلمه آبادان با خود به ذهن مي‌آورد. وقتي مي‌گويي دزفول ياد موشك و آوار و كودكان بي‌جان و مادران زار نشسته بر آوار مي‌افتي و دهلاويه چمران را به ياد تو مي‌آورد، نبرد در دشت‌هاي همواره و عقب‌نشيني تانك‌ها. هويزه با شهيد علم‌الهدي عجين است. با خاطرات نبرد نابرابر عده‌اي محدود در مقابل لشكر تانك‌ها و به خون غلتيدن‌هاي جوانان مؤمن و...

محمدحسين قدوسي، فرزند شهيد قدوسي بود و نوة علامه طباطبايي. تير خورده بود به سينه‌اش و داشت دست و پا مي‌زد. رفتم كمكش كنم و شايد زخمش را ببندم. جلوتر كه رفتم، ديدم دارد با خون سينه‌اش وضو مي‌گيرد... مبهوت مانده بودم. گفت كمكم كن به حالت سجده بروم. كمكش كردم. پيشاني‌اش را بر خاك گذاشت و پر كشيد.

تانك داشت جلو مي‌آمد. مهمات‌ها ته كشيده بود......

ادامه مطلب فراموش نشود

ادامه نوشته

قايق‌هايي كه آن شب مركب شهدا بودند (نهر عرايض) - داستان دفاع مقدس

قايق‌هايي كه آن شب مركب شهدا بودند- نهر عرايض

تصویر اصلی مهران رجبی در جنگ در ادامه مطلب

از خرمشهر به سمت شلمچه كه مي‌روي به دژباني شلمچه و بعد، به نهري مي‌رسي كه به آن مي‌گويند: نهر عرايض. پلي كه از رويش عبور مي‌كني، بازسازي شدة پلي است كه امروز به آن مي‌گويند پل نو.

اين پل، نه تنها دروازه ورود بيگانه‌ها به ايران بود، بلكه پل مقاومت نيز هست و چه بسيار مقاومت‌هاي جانانه‌‌اي كه به خود نديده است در شهريور ماه 59. همان شهريور سياهي كه با خون بچه‌ها سرخ شده بود. نهري زير اين پل جاري است كه از اروندرود منشعب شده است و نخلستان‌هاي خرمشهر را سيراب مي‌كند. پل را زده بودند روي عرايض كه خرمشهر را با روستاهاي مرزي اطراف شلمچه، ارتباط دهند. در محل اتصال نهر به اروندرود، يك سمت گمرك و سمت ديگر قصر ويران شده شيخ خزعل قرار دارد. كربلاي چهار و پنج، در كنار اين نهر؛ كربلا شد؛ گويي اين نهر فرات بود و حماسه‌هاي كنار آن، ....

ادامه مطلب

ادامه نوشته

ايستگاه دل‌هاي بي‌قرار حسين(ع) (حسينيه) - داستان دفاع مقدس


حسينيه يعني عطر صلوات رزمندگاني كه خسته و كوفته از عمليات برمي‌گشتند تا با هم‌عهد و پيماني ببندند كه تا راه دوستاني كه كفن از خون داشتند را ادامه دهند؛ يعني خاطره‌ شربت‌‌ها و چايي‌ها، خنده‌ها و شوخي‌هاي قبل از عمليات و گريه‌ها و مرثيه فراق دوستان همرزم در بعد از عمليات، حسينية يعني سرزمين هيئتي كه حسيني شدند.

38 كيلومتري جاده اهواز به خرمشهر، دست راست چشمت به ايستگاه راه‌آهن حسينيه مي‌خورد كه از ايستگاه‌هاي بين راهي است. قبل از جنگ، فعال بود و محل ايست و كنترل قطارها.

جاده پاسگاه زيد يكي از مسيرهاي حمله عراق بود نزديك اين ايستگاه كه سه‌راهي مهم و استراتژيكي حسينه را شكل مي‌دهد.

اين ايستگاه در عمليات بيت‌المقدس از دست عراقي‌ها خارج شد و از محورهاي اصلي عمليات بود چرا كه پس از آزادسازي، حفظ و پدافند در آن منطقه براي نيروهاي اسلام بسيار مهم بود. از طرفي ارتش عراق با توجه به دشت وسيع اطراف آن و راه ارتباطي خرمشهر ـ اهواز بسيار تلاش مي‌كرد آن را بازپس بگيرد كه پس از قبول ناتواني بازپس‌گيري، با آتش شديد توپخانه در اين نقطه، جهنمي از آتش درست كرد.

در جريان عمليات رمضان، يكي از اصلي‌ترين محورهاي هجوم به دشمن بود كه در آن، پاسگاه بسيار مهم زيد از دست بعثي‌ها آزاد شد.

همزمان با عمليات خيبر، يكي از محورهايي كه در آن رزمندگان اسلام با اجراي تك فريب، باعث پيشروي نيروهاي اسلام و كم شدن فشار در شرق دجله و جزاير مجنون گرديد، همين ايستگاه است.

اين ايستگاه در جريان عمليات‌هاي كربلاي 4 و 5 و 8 و بيت‌المقدس 7 هم به‌ عنوان يكي از عقبه‌هاي مهم و فعال يگان‌هاي خودي بود. تعداد زيادي از يگان‌هاي عمل كننده در اطراف اين ايستگاه استقرار داشتند و ايستگاه بازرسي و كنترل هم در اين منطقه داير شد كه تردد نيروها را كنترل مي‌كرد و اين پست دژباني تا پايان جنگ داير بود.

در هفت كيلومتري ايستگاه حسينيه، در جادة شهيد شركت، بيمارستان بزرگ صحرايي امام حسين(ع) قرار دارد كه در عمليات‌هاي كربلاي 4 و 5 بيشتر مجروحان به اين بيمارستان مجهز منتقل مي‌شدند و پس از مداوا براي ادامه درمان به پشت جبهه منتقل مي‌شدند و همين امر اين ايستگاه را بسيار حياتي و با اهميت كرده بود.

دشمن همواره با بمباران هوايي اين منطقه، بر آن بود كه امنيت را از اين منطقه سلب كند و پدافندهاي مستقر در اطراف اين ايستگاه، كمي از فشار دشمن را كم مي‌كرد.

بچه‌ها به‌ش مي‌گفتند محمود سوسول. بچه كُله‌رود و ساكن شاهين‌شهر بود. شب مرحله سوم عمليات كربلاي 5 گوشه‌اي از قرارگاه، نزديك ايستگاه حسينيه، نشسته بود و گريه مي‌كرد. ما كربلاي چهار را با آن وضعيت ديده بوديم. رفقايمان پيش چشممان پرپر شده بودند. خيلي‌ها فكر مي‌كردند محمود ترسيده. رفتم سراغش. پرسيدم: چي شده؟ گفت: ولم كن. گفتم: محمود، بچه‌ها مي‌گويند تو ترسيدي. گفت: بگذار هر فكري كه مي‌خواهند بكنند. خيلي اصرار كردم كه چرا گريه مي‌كند. گفت: داداش محمد، من فردا شب شهيد مي‌شوم. مانده‌ام كه چطور به ملاقات حضرت زهرا(س) شرفياب شوم.

جدي نگرفتم. فردا كه رفتيم براي عمليات، توي پنج ضعلي معروف شلمچه، يك بار ديگر ديدمش. آمد با من دست داد و روبوسي كرد. مي‌خواست به خط مقدم برود. گفت: محمد، بعد از بريدگي سمت راست، نزديك اولين تانك منهدم شده بيا سراغ من.

سه ـ چهار ساعت بعد، يكي از بچه‌ها به من گفت: محمود رفت. گفتم: كجاست؟ دقيقا همان نشاني‌اي را داد كه قبل از عمليات به من داده بود. تير درست توي صورتش خورده بود.

عمليات بيت المقدس7 معروف شده بود به «عمليات عطش». بچه‌هايي كه عمل كرده بودند، برگشتند به همين موقعيت. بازماندگان، از يك قدمي شهادت برگشته بودند. لب‌ها خشك بود و زبان از تشنگي حركت نمي‌كرد. اما به هر كدام جرعه‌اي آب و شربت مي‌داديم نمي‌خوردند. همه به ياد رفقايي كه تشنه جان داده بودند، فقط گريه مي‌كردند.

«قرارگاه عملياتي جنوب كربلا» در هشت كيلومتري ايستگاه حسينيه قرار دارد كه روزي قرار دل‌هاي بي‌قرار حسين(ع) بود.