عهدنامه

عهدنامه

«اينجانبان علي سراج، مجتبي سعيدي و احمد مختاري پيمان مي بنديم بر اين كه هر كدام از ما 3 تن به درجه رفيع شهادت نائل آمد دو نفر ديگر را در روز قيامت شفاعت نموده و در محضر خداوند ازخدا بخواهد که ازگناهان دو تن ديگر بگذرد و در نزد خداوند دو تن ديگر را شفاعت نمايد.

 خدايا چنان كن سرانجام كار،
 تو خشنود باشي و ما رستگار
علی سراج . مجتبی سعیدی. احمد مختاری»

1364/6/9



برگرفته از وبلاگ دوست خوبم: sajjad1365.blogfa.com

مهدی برای تشییع جنازه برادرش هم نیامد!

مهدی برای تشییع جنازه برادرش هم نیامد!

25 بهمن، سالروز شهادت سردار سرلشکر شهید مهدی باکری، فرمانده لشکر 31 عاشوراست؛ سرداری که به بسیجی بودنش افتخار می‌کرد. او علمدار سپاه اسلام بود که همانند علمدار قهرمان کربلا، حضرت اباالفضل العباس (ع‌) داغ برادر دید و سپس خود به شهادت رسید.

مهدی، افتخار خداوند  شد 

از سی ام فروردین 1339 تا 25 بهمن سال 1363 دوران مقدس و شگفتی بود که بار دیگر خداوند به یکی از بهترین بندگان خویش مباهات کند و برای چندمین بار، فرشتگان خویش را مورد خطاب قرار دهد که «انی اعلم ما لا تعلمون».

مهدی افتخار خداوند شد؛ بنده‌ای که فرشتگان را به حیرت واداشت.

او در یکی از نوشته‌هایش آورده بود: خدایا تو چقدر دوست‌داشتنی و پرستیدنی هستی، هیهات كه نفهمیدم. خون باید می‌شدی و در رگهایم جریان می‌یافتی تا همه سلولهایم هم یارب یارب می‌گفت.

مهدی پاک بود همچون آب و مهربان همانند نسیم. در هوای کمال می‌رویید. در فضای مسجد وقرآن قد می‌کشید.

منبع : خبرگزاری فارس

ادامه نوشته

به حضرت زهرا  علیه السلام متوسل شدم

به حضرت زهرا  علیه السلام متوسل شدم

چند شب پیش از عملیات، شهید احمد جولاییان همراه با یکی از دوستانش برای انجام آخرین شناسایی به محور دشمن رفته بود. درست در همان محوری که قرار بود امشب در آن عملیات اجرا شود. در حالی که نهر ابوعقاب پر از موانع بود، احمد و دوستانش خیلی آرام و با احتیاط وارد نهر شدند و به هر زحمتی که بود از موانع عبور کردند و خود را به عمق دشمن رساندند.

سنگرهای کمین عراقی‌ها را شناسایی کردند و پس از شناسایی کامل در حال برگشت، هر دو در سیم‌های خاردار و لابه‌لای موانع گیر کردند. اسلحه کلاشی که پشت سرشان بود و برای احتیاط برده بودند،‌ طوری در سیم‌های خاردار گیر کرده بود که حتی نمی‌توانستند تکان بخورند. در آن ساعت، آب جزر شده بود، با دشمن نیز بیش از چند متر فاصله نداشتند. هرقدر تلاش کردند که خود را رها کنند، نتوانستند. دریافتند که لحظه موعود فرا رسید، راه بازگشتی نیست. در حالی که اشک در چشمانشان حلقه زده بود، یکدیگر را در آغوش گرفتند و حلالیت طلبیدند.

آن روزها ایام فاطمیه بود، به حضرت زهرا(س) متوسل شدند. دوست احمد به هر زحمتی از شر سیم‌های خاردار نجات پیدا کرد اما وضعیت احمد، بسیار دشوارتر بود و امکان رهایی او وجود نداشت. از احمد خداحافظی کرد و به سوی نیروهای خودی برگشت. احمد تصمیم گرفت هرطور شده از این گرفتاری نجات پیدا کند، چون اگر اسیر می‌شد، ممکن بود زیر شکنجه و شلاق، حرف بزند و عملیات لو برود. دوست احمد در حالی که به عقب برمی‌گشت، احساس کرد چیزی به سرعت به طرفش می‌آید. با خود گفت: «بدبخت شدم! عراقی‌ها هستند! حتما احمد را گرفته‌اند و حالا به طرف من می‌آیند».

به زیر آب رفت، تا او را نبینند. وقتی آهسته از زیر آب بیرون آمد، کسی به طرف او می آمد .خطاب به او فریاد می‌زند: «قف! لاتحرکوا! (ایست! بی‌حرکت!)»

احمد خود را در آغوش او انداخت و هر دو ‌چند دقیقه با صدای بلند گریستند. پرسید: «احمد! چطوری نجات پیدا کردی؟» ـ

«نمی‌دانم چه شد! هرقدر تلاش کردم که خودم را از شر سیم‌های خاردار خلاص کنم، نتوانستم. وضعیتم لحظه به لحظه بدتر می‌شد. نمی‌دانستم چه بکنم. موانع در حال تکان خوردن و بسیار خطرناک بود،‌ چون توجه دشمن را به سمت من جلب می‌کرد. از همه کس و همه جا ناامید، به ائمه (علیهم السلام) متوسل شدم. یکی یکی سراغ آنها رفتم. یک لحظه یادم آمد که ایام فاطمیه است. دست دعا و نیازم را به طرف حضرت فاطمه(س) دراز کردم و با تمام وجودم از ایشان خواستم که نجاتم بدهند. گریه کردم. دعا کردم. در همین حال احساس کردم یکی پشت لباسم را گرفت، مرا بلند کرد و در آب اروند پرتم کرد. آن حالت را در هوشیاری کامل احساس کردم».

احمد این ماجرا را برای دوستش تعریف کرد، او را قسم داده بود که تا زنده است، آن را برای کسی بازگو نکند.

منبع: کتاب اروند خاطرات ـ صفحه ۲۰۸

برگرفته از سایت : piy.ir

خاطره‌ شهيد صياد شيرازي از عمليات مرصاد

خاطره‌ شهيد صياد شيرازي از عمليات مرصاد

خبر سقوط اسلام‌آباد غرب در تهران مردان شوراي عالي دفاع را سردرگم کرده بود. آنان هنوز گمان مي‌كردند با ارتش عراق طرفند و لذا آغاز اين حمله با دانسته‌هاي آنان از توانايي ارتش عراق نمي‌خواند. همان شب، شهيد صياد شيرازي، مرد روزهاي سرنوشت ساز عازم منطقه شد.


ادامه مطلب فراموش نشود
منبع: سایت تابناک
ادامه نوشته

چطور می توانی در این موقعیت بخندی؟

چطور می توانی در این موقعیت بخندی؟
سیره و خاطراتی از شهدا
تواضع او به حدی بود که کسی باور نمی کرد ذره ای شجاعت در وجود او باشد.هنگام نبرد و ضمن ابراز شجاعت از سوی او،کسی باور نمی کرد ذره ای تواضع داشته باشد.

او با این که صبر فوق العاده ای داشت،هنگامی که معصیت ظالمان را می دید،آن چنان به خروش می آمد و به نبرد برمی خواست که متعجب می شدیم.
یک بار در ده کیلومتری بانه،دو نفری گیر تعداد زیادی ضد انقلاب افتادیم.
هیچ کس در آن شرایط،حاضر به مبارزه نمی شد؛ولی ما با رشادت غلامعلی موضع گرفتیم و دو نفری (در حالی که با جایی ارتباط نداشتیم) شروع به جنگیدن کردیم.

در طول درگیری،خنده های غلامعلی مراعصبانی می کرد.به او می گفتم:"چطور در این موقعیت می توانی بخندی؟"
و او می گفت:" توکل بر خدا کن!این جوجه ها نمی توانند مقابل سربازان جندالله بایستند".


ما با شجاعت خارق العاده ی پیچک،توانستیم از آن مهلکه جان سالم به در بریم.
در یک درگیری دیگر،در حالی که سه گلوله به پیچک خورده بود،مرتب این طرف و آن طرف می دوید و بچه ها را هدایت می کرد و تا رسیدن نیروی کمکی،طی حدود هفت،هشت ساعت درگیری،دو گلوله ی دیگر هم خورد.بعد از این که به بانه بازگشتیم،وی حاضر نشد او را به بهداری پادگان ببریم و می گفت:" من حالم خوب است؛به سایر بچه ها برسید."
اما در همین حال،از شدت ضعف بیهوش شد و با پیکر غرق در خون و مدهوش او را به بهداری رساندیم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید غلامعلی پیچک/ عقابان بازی دراز،ص79


منبع: پلاک شهادت

کاش من هم مي‌توانستم دعا کنم شهيد بشوم

يک عکس برداشت، نشانم داد و گفت:منصور روي زانوي من شهيد شد؛ لبخند روي لبش بود.قبل از شهادتش گفتم:منصورفراموشم نکني... دستم را فشارداد و پر کشيد.همين طور که اشک مي ريخت، روکرد به من وگفت: مرگ و زندگي دست خداست؛ ولي وقتي من شهيد شدم، تنهام مي ذاري؟

خبر شهادت
* قرار بود هر اتفاقي که برايش بيفتد، اول از همه به من خبر بدهند.

تلفن خانه‌مان با فرمانده سپاه يکي بود. اول آن‌ها گوشي را برمي‌داشتند و اگر با ما کار داشتند، خبرمان مي‌کردند. تلفن که زنگ خورد، پسرم به طرفش دويد و گوشي را برداشت. صدايم زد و گفت: مامان، اسم بابايي را مي‌گويند.گوشي را از دستش گرفتم. آن طرف خط يکي داشت خبر شهادتش را به فرمانده سپاه مي‌داد. تأکيد مي‌کرد من نفهمم.

ادامه نوشته

ستار امینی

"ستار امینی" خاطره‌ای از عملیات خیبر نقل می‌کرد که خیلی جالب بود. این که خاطره از کی بود، نمی‌دانم:


"قبل از آغاز عملیات، فرماندهان برخی لشکرها تصمیم گرفتند سری به منطقه‌ای بزنند که قرار بود چند روز بعد آن‌جا عملیات شود. طبق روال همیشه، برای این‌که دشمن از ترددهای زیاد و بی‌جا پی به عملیات نبرد، منطقه را بسته و قفل اعلام کرده بودند و هیچ‌کس بدون مجوز فرماندهان لشکرها حق تردد نداشت. آقا "مهدی باکری"، فرمانده لشکر عاشورا، پشت فرمان نشسته بود و حاج همت و دیگران هم در ماشین بودند. وقتی به دژبانی لشکر عاشورا رسیدند که مسئولیت حفظ منطقه را برعهده داشت، بسیجی‌ای که آن‌جا بود، مانع ورود آنها شد. وقتی باکری گفت که زنجیر را بیندازد تا آنها رد شوند، بسیجی گفت: بدون مجوز آقا مهدی باکری نمی‌تونید وارد منطقه بشید.
مهدی باکری کاغذی از جیبش درآورد و با خودکار بر روی آن نوشت که این برادران می‌توانند وارد منطقه‌ی عملیاتی شوند. وقتی نامه را به بسیجی داد، او خندید و گفت: آهان، فکر کردی من خرم؟ خودت می‌نویسی، خودتم امضا می‌کنی؟ نه، نمی‌شه. باید خود آقا مهدی دستور بده.
هر چی باکری گفت، بسیجی نپذیرفت که سرانجام باکری عصبانی شد، از ماشین بیرون رفت و به دنبال مسئول کل دژبانی، نام او را فریاد زد. بچه‌بسیجی لشکر عاشورا خندیده بود و گفته بود: بیا بابا ... بیا ... فهمیدم خود باکری هستی. بیا برو.
حاج همت و بقیه، از خنده روده‌بر شده بودند. خود مهدی باکری هم زده بوده زیر خنده."
ستار امینی دوشنبه 6 بهمن 1365 در عملیات کربلای 5 در سه راه مرگ شلمچه به شهادت رسید.

منبع : وبلاگ حمید داودآبادی

ولایت درکلام سرداران شهید

ولایت درکلام سرداران شهید(همت،حمید باکری،مهدی باکری،خرازی،صیادشیرازی،بهشتی،کشوری،علمداروآوینی)



کلام شهدا در ادامه مطلب

ادامه نوشته